خاطرات کلبه عشق هامانه
 

سلام به همه ی آن هایی که وبلاگ من را می خوانند . می خواستم از تک تک شما تشکر کنم ، که وقت خود را گذاشته و این وبلاگ را می خوانید . شما می توانید با نظر دادن به بهتر شدن مطالب به من کمک کنید پس نظر یادتان نره

[ جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

با سلام خدمت دوستان عزیز از اینکه تو این مدت نتونستم وبلاگ را به روز کنم معذرت میخوام در گیر امتحانات بودم امیدوارم از امروز با به روز کردن وبلاگم شما را خوشحال کنم

[ سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

 

 

کاش می دانستی ...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

 

 

 

 

 

 

شعر اشک و دستمال کاغذی

 

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]


“دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت ، اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی. اولی گفت: آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس باید در جست وجوی حقیقت دوید. آنگاه دوید و فریاد برآورد: من شکارچی ام، حقیقت شکار من است. او راست می گفت، زیرا حقیقت، غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت.

اما هر گاه که او از شکار حقیقت باز می گشت، دست هایش به خون آغشته بود. شتاب او تیر بود. همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد، او را کشته بود. خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت، غزالی است که نفس می کشد. این چیزی بود که او نمی دانست.

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود.اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است. پس من دانه ای می کارم تا صبوری را بیاموزم و دانه ای کاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه ای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفرید. زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد. و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند. بی بند و بی تیر و بی کمان.

و آن روز، آن مرد، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید. پس با دستهای خونی اش دانه ای در خاک کاشت.

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

دلت را محکم تر اگر بتکانی... تمام کینه هایت هم می ریزد و تمام آن نامردی های بزرگ... همه حسرت ها و آرزوهایت...باز هم محکم تر از قبل بتکان...تا این بار همه آن بی معرفتی ها هم بیفتد...

حالا آرام تر، آرام تر بتکان...تا خاطره هایت نیفتد....تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است...باید باشد، باید بماند...

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

[ پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

 دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

 از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

 غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

 

شاید خیلی وقت ها قدر داشته هایمون رو اونطور که باید، نمی دونیم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]

 

روزی پادشاه اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد ، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دو تا از نقاشی ها علاقمند شد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ علیرضا رجبی هامانه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارمند- دانشجو -
امکانات وب
RSS Feed

پرده خوش امد گويي كد گوگل
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
اوقات شرعي
حديث تصادفي

.

افراد انلاين Online User نمايش رتبه كد معرفي کد

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست




فروش بک لینکطراحی سایت
امار